Windows

از سكوت انبارها

از خاك خورده انبارهاي متروك بيچاره دلواپس

بر بر بر مي گردم

و «پنجره‌ها» ايراد مي گيرند از «بر بر مي گردم»

از «بر مي گردم» هم همينطور ...

تا جوب آب ميراب

باز «پنجره‌ها» ايراد مي‌گيرند از «جوب» ...  از «ميراب»

بيچاره «پنجره‌ها» نمي‌دانند كه «جوب» همان جوي است

كه «ميراب» همان مير آب است

و من در خلسه روان آب

جاري مي‌شوم ... بي خيال «پنجره‌ها»

چه خوب شد! چه خوب شد! چه خوب شد ياد گرفتم غلط بنويسم!

«پنجره‌ها» آدم را شاعر مي‌كنند ...

البته اگر ياد بگيري غلط بنويسي ...

و ياد بگيري هميشه از سه نقطه ... استفاده كني ...

و هي تا صبح شعر بگي

و هي پنجره‌ها از «هي» و از «بگي» غلط بگيرند

و تو شاعر بشوي

و تو غلط بگي

و تو شاعر بشوي

و قلبت هي ترك بخورد و بچكد روي دفتر شعرت

و تو خيال ببيني و تو خيال كني و تو خيال ببافي و تو ... خيال و توي خيال ...

و اونوقت يه روز مي‌فهمي كه ديگه قلبت مرده

فوقش رو سنگ قبرت يكي از شعرهاي غلطت رو مي نويسند و ...

اما هنوز پنجره‌ها ايراد مي‌گيرند ...

مي‌فهمي؟

مي‌فهمي!

/ 4 نظر / 6 بازدید
فاطمه

چرا اینقدر این پنجره ها از همه چیز ایراد می گیرن؟؟؟ ولی شاعر شدن هم اینجوری نیست ها... یه ذره سخت تره... البته اونایی که اینجوری شاعر می شن، خودشون اسم خودشون را شاعر می ذارن، ولی بقیه به عنوان یه شاعر قبولشون ندارن!

بوی تلخ قهوه

سلام پيچک قديمی دردآشنا ممنون که ياد من بودی آن نام که دیدی نام چيزی ست که حوالی خانه ما اتفاق افتاد. خلاص شديم بعد اين همه سال صبوری. همان بهتر که داستانمان به نقطه ختم رسيد. حالا ديگر يله هستيم در خلوت خانه خويش ناکسان را در اين سوی مرزهای آشيانه جايی نيست برادر. خوش باشی مهر افزون شادی پاينده