شکارگاه

بعد از دوساعت راه رفتن و طي يك سربالايي تند، مي‌‌رسي به يك تك درخت. كوله‌ات را زمين مي‌گذاري و در پناه آن مي‌نشيني و سيگاري مي‌گيراني. محو منظره روبرويت مي‌شوي. بازي سايه‌روشن ابرها در دوردستها و رنگ‌آميزي افق به دست خورشيد و ابر و كوه و دشت محصورت مي‌كنند. ناگهان از پشت سر صداي قهقهه كبك مي‌آيد. بي‌اختيار برمي‌خيزي. بي‌خيال كوله، قبضه تفنگ را در دستانت مي‌فشري و به راه مي‌افتي. جهت و حدود صدا را تشخيص داده‌اي. به سمتي كه فكر مي‌كني درست است راه مي‌افتي. قدري كه از ميان انبوه برف، شيب سنگلاخي را به بالا مي‌روي، شلاق سرد باد يادت مي‌آورد كه دستكش‌هايت را برنداشته‌اي. فرصت برگشت نيست. چند لحظه مي‌ايستي تا نفس تازه كني و در همين فرصت، حالي به دستهاي يخ‌زده‌ات مي‌دهي. شدت و سردي باد وسوسه‌ات مي‌كند كه برگردي در پناه درخت. اما قهقهه كبك، تو را به سوي خود مي‌خواند. چند قدم ديگر برمي‌داري. ناگهان كبكها از چند قدمي تو پرواز مي‌كنند. از صداي پروازشان يكه مي‌خوري. از نزديك، رنگهاي زيبايشان مبهوتت مي‌كنند. مسحور پرواز كبكها، دور شدنشان را مي‌پايي. غرق در اين پرده تماشايي، فراموش مي‌كني كه تفنگ در دستانت منتظر شليك است. دلداريش مي‌دهي؛ شايد وقتي ديگر ...

/ 0 نظر / 13 بازدید