شوک

پيرمرد كه سكندري خورد و افتاد روي زمين، با دوستانش پقي زدند زير خنده! وقتي رسيدند بالاي سر پيرمرد، انگار سالها پيش مرده بود. چشمهايش روي صورت پيرمرد قفل شد. پدر بزرگش بود! از آن به بعد به هيچ افتاده‌اي نخنديد.

/ 4 نظر / 6 بازدید
بهنامترين

مثل خود مترسک. همان مترسک که از تمام کلاغها میترسد انگار،من پشیمانم از این ایستادن در مزرعه ی تنهایی

دختر کولی

اي کاش همه درسهای روزگار به همين واضحی بود